تبليغاتX
......شاید

......شاید

تنها ترین دختر

خسته.

سلام.

می دونی معنی کم اوردن چیه؟

دیگه بریدم.

چرا؟

چرا  اون جوری که می خوام دنیا پیش نمی ره.

اه خدای من.

اشک اشک ریخت بر گونه ام.

تیکه تیکه شد دلم.

اه خدای من.

دیگه بسته.

دارم فنا می شم.

خدای من.

یعنی کسی نیست که کمکم کنه.

چرا فریادم رو این دنیای بی معرفت نمی شنوه؟

قلبم شکسته خدای من.

خرد شده.

نمی توانم دیگر گریه کنم...

چشمه اشکم خشک شده.

 

 

 

خدا

خدا

تا کی....

صدایت کنم.

تا کی....

تو را بخوانم.

تا کی...

جوابم را نمی دهی؟

تا کی...

حق حقم را نمی شنوی؟

تا کی...

تا کی...

تا کی....

غمگین تر از همیشه باشم؟

و باز هم می گویم

تا کی....

تا کی....

و

تا کی؟

تا شاید جوابی در بی جوابی هایت بشنوم.

 

 

 

اه خدای من.

دیروز صدایم را کسی نمی شنید

و

امروز

صدای بی صدای بغض شکسته شده ام را.

اه خدای من.

به جز تو از چه کسی کمک بگیرم؟

به جز تو در این دنیای پر از نیرنگ و فریب

به چه کسی پناه برم؟

به جز تو به چه کسی پناه برم؟

 

تو می دانی....

اشک های ریخته شدهام را.

تو می دانی....

چگونه خرد شدنم را.

تو میدانی....

و

تو می دانی

به جز تو چه کسی می داند؟

به من بگو...

چه کسی می داند؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 20:0  توسط عاشق  | 

تنفر.

 

 

 

چشم هایم دیگر طاقت اشک را نداشت.

لب هایم دیگر توان صدا کردنت را نداشت.

خواستم پیشم بمانی....

 

 

 

اما.....

 

 

دیگر اشک نمی ریزم.

دیگر صدایت نمی کنم.

دیگر نمی خواهم کنارم باشی.

عشقت در دلم مرده.

 

 

دیگر نیازی به عشقت ندارم.

دیگر ان دخترک ساده نیستم که فقط تو را بخوانم.

 

 

قلب من از شادی مرده.

دیگر تو را نمی خواهم.

چه شب ها که به یادت اشک ریختم.

چه شب ها که حسرت دیدنت قلبم را می شکافت.

 

 

و اما امروز.....

 

 

 

دیگر نیازی به عشقت نیست.

نفرتت برایم شیرین تر از عشق است.

لبخند تلخ روز گار مرا از بین برده است.

از پیش من برو دیگر عاشق نخواهم شد.

می خواهم تو نیز طعمدردناک لبخند تلخروزگار را بچشی!

دیگر نمی خواهم نقش عاشق و معشوق را من و تو بازی کنیم.

عشق در من مرده.

 

 

حال دخترکی تنهایم با کوله باری از نفرت.

انتقامم را از این دنیای بی مروت خواهم گرفت.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 20:0  توسط عاشق  | 

اشک

 

 

 

دلم تنگ شده.

حالو هوای بغض کرده ام........

قطره ی کوچکی از اشک بر گونه ام جاری شد.

با انگشتم به ارامی قطره اشکم را گرفتم.

در حالی که به ان نگاه می کردم متوجه لغزشی در ان شدم.

ارام گوشم را به کنار قطره بردم. جمله ی نامفهومی گفت و تبخیر شد.

ان روز متوجه جمله اش نشدم.

 

 

 

 

 

روزها گذشتند.

جمله ای که اشک زیبایم به من گفته بود از یاد بردم.

من بیش تر از پیش عاشق می شدم و بغض بیش تر گلویم را می فشرد.

قلبم بیش تر به تپش می افتاد.

هنگام عبور از کنارش بزرگی سایه اش مرا خورد می کرد.

عظمت نگاهش قلبم را از جا می کند و نفس هایش قدرت تنفس را از من می ربود.

 

گذشت و گذشت.............

 

 

و من متوجه اش شدم.متوجه ی چیزی که قلبم را از بین برد.

 

 

او...........

 

. من امروز اشکم را به خاطر اوردم.

به جمله اش فکر کردم و معنی جمله اش را در یافتم.

بغضم شکست و سیلی از اشک از چشمانم روانه شد.

 

 

 

اشک گفته بود:

 

 

 

 

لیاقتم بیش تر است حرامم نکن!

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 10:23  توسط عاشق  | 

بغض...

 
 
 
ميگويي از بغض نفس نداري
بدان
 
 
 

سالها من بي نفس برايت زنده ماندم

شب و روز ها گريه کردم تا صدايت بشنوم

منتظر ماندم..منتظر ماندم..ومنتظر ماندم....

عاشقت بودم ..حتي جانم را فدايت مي کردم

وقتي بي اعتنا به عشق من کارایی کردی که از تو بدم بیاد
 
 
 

عشق من يه کينه يه حس انتقام شد


بايد انتقام هريه قطره اشکم رو از تو مي گرفتم


حالا تو عاشقم شدي، اما من از عشق متنفر و هر روز متنفرتر


ميروم تا انتقام بگيرم ،انتقام تمام عاشقان دلشکسته را

 
انتقام را از طبيعت خواهم گرفت


انتقامم را از گل هاي نشکفته خواهم گرفت

 
شاخه اش را مي شکنم


چون گل نشکفته زيبايي ندارد ،مشتاقي هم ندارد


اما اگر روزي گل ،نو شکفته شود


عاشقي آن را خواهد چيد و براي معشوق با عشق تقديم خواهد کرد


و گل آن عاشق پرپر خواهد شد چون معشوقها بي وفايند


از جنگل ها خواهم گذشت، دشتهارا پشت سرخواهم گذاشت و همچنان خواهم

رفت تا بيکران درياها


و خود را به دريا واگذار خواهم کرد چون ياد آور قطره اشکهاي من است وياد آور

 روزهاي عاشقي من، من دريا را دوست خواهم داشت و کينه هايم را با آب دريا

خواهم شست ...وهرگز عاشق نخواهم شد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 16:56  توسط عاشق  | 

دلتنگی.!

 

 

 

دلتنگی......

هر شب وقتي تنها ميشم حس مي کنم پيش مني دوباره گريم ميگيره انگار تو اغوش مني


 

روم نمي شه نگات کنم وقتي که اشک تو چشمامه با اينکه نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه


 

بارون ميباره و تورو دوباره پيشم ميبينم اشک تو چشام حلقه ميشه دوباره تنها ميشينم


 

قول بده وقتي تنها ميشم بازم بياي کنارمن شباي جمعه که مياد بياي سر مزار من


 

دوباره باز ياد تو شد زمزمه ي نبودنم ببين که عاقبت چي شد قصه ي با تو بودنم


 

خاک سر مزار من نشوني از نبودنم دستاي نا مردم شهر چرا ازم ربودنت؟


 

به زير خاکمو هنوز نرفتي از خيال من غصه نخور گريه نکن سياه نپوش براي من


 

ديگه فقط ارزومه بارون بباره رو تنم دوباره لحظه ها سپرد منو به باد رفتنم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 9:51  توسط عاشق  |